45 روز گذشت ...
امیر علی جون تو این مدت که به جمع ما اضافه شدی روزهای خیلی جالب و متفاوتی رو تجربه کردیم. من و مامانت تو این 47 روز، لحظات تلخ و شیرین زیادی رو گذروندیم. این مدت من زیاد نتونستم پیشت باشم. آخه محل کارم با اردبیل یه کم فاصله داره و منم شیفتی کار میکنم. اولاش که زردی داشتی و یه کم شدید بود. قربونت برم لحظه تحویل سال هم زیر دستگاه فوتوتراپی خوابیده بودی. منم اونقده دلتنگت بودم و استرس داشتم که نتونستم وبلاگتو درستو حسابی پر کنم. اما الان که 47 روز میگذره از تولدت فرصت شد تا این وبلاگو بروز کنم. تو بچه خیلی آرومی هستی. روزا همش بازی میکنی بیداری و اطرافو نیگا می کنی و همش یکی رو می خوای که باهات حرف بزنه. یه هفته ای می شه که اوردیمت خونه خ...
نویسنده :
بابا
16:18
یک ماهگی امیر علی جونم
امروز یک ماهه که یک کادوی عیدی بزرگ از خدا گرفتیم. امیر علی درست وقتی پا تو این دنیای بزرگ گذاشت که فقط بیست روز تا شروع فصل بهار باقی مونده بود. اما الان یک ماهه شد. تو این یک ماهه اونقدر اتفاقات تلخ و شیرین افتاد که اصلا نتونستم وبلاگ امیر علی رو درست و حسابی راه اندازی کنم. اما الان در حالی یک ماهگی امیر علی رسید که من (پدر امیر علی) تو یک شهر دیگه مشغول کارم و نتونستم پیشش باشم.این عکسارو گذاشتم تا یه مروری به این یه ماه گذشته داشته باشم. دینا دختر عمه امیر علی که خییییییییلیییییییییییییییییییییییییییییی امیر علی رو دوست داره. ...
نویسنده :
بابا
16:13
بدون عنوان
بدون عنوان
بعد از تقریبا یه هفته که از تولد امیر علی گذشت، امروز فرصت شد که این وبلاگ رو با کمک عمهء امیرعلی جونم راه اندازی کنم. انشاءالله به زودی عکسای امیرعلی رو هم واستون می ذارم.
نویسنده :
بابا
21:26






